روز تولد گلم91.9.9
سلام دخترم امروز 91.9.9 از ساعت1ظهر درد خفیفی داشتم و دقیقه به دقیقه ان درد بیشتر میشد تا اینکه ساعت 1 و نیم بیشتر شد و به مامان ملیحه زنگ زدم و گفت میاد پیشم و بعدشم به بابا هادی گفتم بیاد سارینا میخاد دنیا بیاد وبعد به خانوم هاشمی زنگ زدیم و گفت تا ساعت 3 بیا بیمارستان هوایی بعد ما تا ساعت 3 رفتیم بیمارستان توراه دردم شدیدتر شد و بعد بردنم داخل اتاق بستریم کردن از ساعت 3ونیم درد کشیدم تا 5و 15دقیقه که اذان عصر بود بدنیا اومدی حین دردی که میکشیدم همش حرف خاله فریده توی سرم بود که میگفت براش دعاکنم ولی هم برای اون و هم برای کل خانوادم بهترین هارو آرزو کردم امیدوارم اگه خدا صدام شنیده به هرچی میخوان برسن راستی منم سر اذان ظهر بدنیا اومدم امیدوارم بهترین آینده رو داشته باشی دخترم تا هیچوقت بخاطر ناراحتیت و بدشانسیت توی زندگیت خودم از اینکه بدنیا اوردمت و باعث بدبختیت و رنج کشیدنت شدم سرزنش نکنم.من دوربین دادم تا از لحظه تولدت فیلم بگیرن تا بزرگ شدی یادگاری داشته باشیش بعد اینکه بدنیا اومدی من و بردن توی یه اتاق جداگانه و تورو اوردن تا شیر بدم بهت بعدش مامان ملیحه اومد پیشم و بعدش خاله فریده و بعدش مادر بزرگ مدینه تا ساعت 7و30 عصر بردنم توی بخش و بعدش بابا هادی با گل و شیرینی اومد پیشمون تورو که مامان ملیحه نشونش داد گریش گرفت مارو تا ساعت 12و 30شب نگه داشتن توی بیمارستان تا دکتر اطفال آقای طلاچیان بیاد ببینتت بعد مرخصمون کنن بریم خونه همون شب بابا بزرگ ابوالفضل و خاله فریده وشوهرش امیر و خاله فرزانه و دایی میثم اومدن عیادتمون و کلی عکس انداختیم و بابا هادی کادو هایی که واسمون خریده بود و بهمون داد برای تو گردنبند ون یکاد و برای منم گوشواره خرید و ماشین به اسمم کرده بود بعد خداحافظی کردیم اومدیم خانه تا رسیدیم خانه ساعت 1. 10دقیقه شب بود تو خواب بودی به باباهادی فیلمی که توی بیمارستان از لحظه تولدت گرفتن نشون دادم کلی گریه کرد سارینا بعد مامان ملیحه دید باز اونم گریه کرد. راستی یه خدمتکاری توی بیمارستان بود بنام ماهینی وقتی درد میکشیدم برام دعامیکرد و دستش میذاشت روی سرم آروم میشدم


روز تولد گلم91.9.9
